ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
آمد سـراغ صنـدوق، آمد شبـانه راهب از قـبل شد کـمـانتر، قـدّ کـمان راهب یک عمر منتظر بود تا سر بیاید از راه به او سپرده بودند، پـیـشـیـنـیان راهب با مشت زد به سینه، با اشکِ دیدهاش گفت زیباتر از مسیحا! دردت به جان راهب شاهی که هر دو عالم بودند در امانش آن شب سپـرد اما، سر در امان راهب بعد از تنور خولی، قبل از مساجد شام شد نوبت کـلیـسا، شد مـیـهـمان راهـب تا شد سرش مـرتب، پـیش نگـاه زینب فوراً رسید خـیرش، به خـانـدان راهب مریم به سینه میزد، آسیه گریه میکرد در مجلسی که زهرا شد روضهخوانِ راهب دردی به جانش افتاد، تا دید وضع سر را دردی که شعله میزد، تا استخوان راهب گیسوی چنگ خورده، ابروی سنگ خورده اوضاع صورتش برد، تاب و توان راهب وضع بد دهان را، زخم روی زبان را تا دیـد نـاگـهـان بـنـد آمـد زبـان راهب آبی نخـورد دیگر، نـانی نخـورد دیگر خونِجگر از آن پس، شد آب و نان راهب آرام شد رقـیـه، وقـتـی کـه از کـلـیـسـا آمد سحر به گوشش، صوت اذان راهب در اوج قِـصه بوسه میزد به گونۀ او جـای رباب خـالی در داسـتـان راهـب |